|
|
|
|
|
- چون دلآرام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سرافشانیم - وجودت همیشه نورافشان باشد دوست من، مانند این ماه که امشب چه روشن و نورانی است! زمانی به سکوت می گذرد .... - عشق و شباب و رندی مجموعهی مراد است چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد عشق و جوانی را که تجربه کردهای، رندی را چه؟ میدانی رند کیست و رندی چیست؟ موجودی آزاد و آزاداندیش، رها و وارسته از پندارهای پوچ زاهدمسلکان، بهرهمند از مهر و شیدایی، و بیزار از دروغ و فریبکاری. رند در بند غم و شادیهای روزمره نیست، از روزمرگی میپرهیزد و به دنبال استغناست. نه زاهد است، نه صوفی؛ نه فضلفروش و نه اسیر در هیچ زندانی خودساخته یا دگرساخته. طریقت رندی بیاموز دوست من. - طی طریق ِ استاد میطلبد این طریقت ... - خودت هم استاد باش، هم شاگرد؛ هم مرید، هم مراد. فقط بخواه و به آزادمنشی و رندآیینی باور داشته باش. حافظ در یکی از بدترین دورههای تاریخی این سرزمین زندگی میکرد. در شگفتم از این همه ظرافت و لطافت طبع، در زمانهای که سردار طغیان کردهای را سر میزدند و گوشت مُثله شدهاش را طعام مردم گرسنهی حصرکشیدهای آن دیار میکردند. - حافظ دیدهی زیبابین داشت و این بزرگترین دارایی هر انسان خوشبختیست. - همه دارند. در بسیاری نهفته و خفته و در اندکی کُنشمند و بیدار. در برخی مستقر، در برخی دیگر مستودع (انعام، 98). - من تشنهی یادگیریام .... - آفرین بر تشنگانِ جویندهی بیداری آب! قدم نخست بیخود شدن از خود و نگریستن به هستی است در ناکُنایی با نگاهی پویا، ژرف، پیوسته و کُنِشوَر ... همپرسگی ها را این جا بخوانید.
|
||
|
|
|
|
|
مانده در همهمهی نوفهی باد و گل زرد صحبت شبنم و گلسرخ ِ پریش کیست تا چاره کند فهم بیمار علف که حقیقت خواند سبز بیحاصل خویش سرخوَردی باید سرخوَرد چهرهپوشیده و عیّار نشان بگشاید راه بر آن نشان آمده از چشمهی بیداری آب تا پیامش برساند بر جان: کار ما هست رها کردن گلبرگ ِ خیال از گمان ِ علف ِ هرزسِگال تا بجوییم نهانداشته راز گل سرخ دست ِ گیتی ز نگاه در پس ِ غفلت این پردهی پندار غریب لیک باید بگشاید جامی بزند رنگ بر چهر زمین نقش نابی ز درون سرخوردی باید بشکند کاسهی افسون شناخت بنماید چَم ِ سرخ مِیگون. تیر ماه 1387، تهران |
||
|
|
|
|
|
.... ابله تنها یک قهرمان نیست، او یک پدیده است ..... شخصیت و سیرت او نیز استثناء نیست. یک بیان است؛ بیان آن چه که قرنهاست در زیر پوشالی از حماقتها و رذالتهای بشری پوشیده شده؛ بیان تصویری که سالها در پشت نقاب پرطمطراق تظاهرهای انسانگونه مستور مانده است. ابله پدیدهایست که به زندگی به شیوهی خود مینگرد و آن را بیان میدارد. بیانیست که زندگی را از دید خود تفسیر مینماید و پدیده میسازد؛ پدیدهای که از آن یاد خواهند کرد و تنها بر آن لبخند خواهند زد تا نقاب همواره بر جای بماند .... نوشته شده در تاریخ بیست و دوم تیر ماه هزار و سیصد و شصت و پنج. * اشاره به رمان "ابله" نوشته ی فئودور داستایوسکی |
||
|
|
|
|
|
دولت جان* به بخشش روان و تنش شاد باد هر آن کو ز مهرآفرین کرد یاد مرا بودِ یکتا گوهر آفرید تن پَست را روح والا دمید به دست آر رنجیده قلبی غمین جفادیده از جور گردون حَزین چو دیدی خود اندر دلی دردمند رها گردی از بند دیو ِ نَژَند نیاز دل دردمندان بجو ز بهروزی و دولتِ جان بگو بسازد به گیتی نوین دولتی ز فَرزان عیان کاخ پرشوکتی سرشتی که همبودی آواز کرد ز بد نیکی آراست و همساز کرد چنین است رسم کهن روزگار کند بختْ پوشیده در اختیار ز حَسرت شود تیره بختِ سپید ز خشنودی از یأس زاید امید نه خود بیند آن کس که خود دید بس کَژی بستُرد دیدهی نیکنفس نجوید کسی خویش در وهم ِ خویش گَمان بد زند سیرت ِ هرزکیش مَنِش کی توان با گَمان راست کرد خوش آن نغمه کین دیده آراست کرد ز فرجام دُژگوهران پندگیر نشاید که کین دیده دارد اسیر به هُش کی شود جان شایسته ساخت امان زان که داننده دانسته تاخت به چشم ِ دل آگاه گردد نگاه ندارد دلآگاه میل ِ گناه دل و جان و پنداشت همبسته کن خود از بند ِ اَنگاشت وارسته کن تیر ماه 1387، تهران * تقدیم به شبیر عزیز که روزی به من گفت: «پیمانه شکستیم و پیمان نشکستیم.» |
||
|
|
|
|
|
در فارسی میانه به آن چه ما امروز آن را جبر مینامیم "بخش رویشنیه" (baxš rawišnīh) گفته میشده، یعنی نوعی روش ِ بخش! و رویشنیه در اصل به معنی روش و رفتاری پوشیده و حرکتی مستمر اما پنهان بوده است. حال ما میمانیم و روش خود که چگونه به اختیار به روش برگرفتهی بخشش کردگار بنگریم. آیا جبر لایهی برگرفته و اختیار سطح برگشودهی کنشها در هستی است؟ جهان نه بر مبنای تقابل خیر و شرّ، و جبر و اختیار، که بر اصل همسازی پادپارهها بنا شده است. از دمیدن روح خیر در صورت شرّ معنای انسان پدید آمد. انسان معنای بازی همساز خیر و شرّ است. و در متن این بازی که فرجامش از پیش معین گشته، بشر آزادانه روش بخش خود را برمیگزیند تا بدین سان دهها معنای جدید در زندگی پدیدار شوند: از بخت و شادی و غم و رنج و گذشت بگیرید تا خشم و کینهتوزی و وهم و قناعت و ناسپاسی و ... |
||
|
|
|
|
|
در کنار تلاطم پرخروش ِ موج ِ پرآشوب ایستاده پابرجا در سکون تخته سنگ ساحل ِ بخت روی کرده بر موج ِ پرغرور با متانت خویش پند میدهد ضمیر جبر ِ پوچباطن را: "آرام گیر ای موج ِ ویرانگر که کوبش سهمگین تازیانهی تو نشکند جام ِ همسازْ خاطر ِ پایدارم را سیلی خشم سرنوشت حیلتساز بشکند سِحر ِ خوابکرده چشم ِ هشیارم را" دیر بازیست که رسم دهر بدپیمان کرده پای سنگ به زنجیر ِ خاک دربند بسته راه گریز او از هر سو موج این چنین سالهاست تند و تیز و بیپروا تاخته باغضب بر سنگ تا فروپاشد آن قامت ِ بلند ِ پادربند لیک اینک خسته از ستیز بیحاصل مانده بر حرف ِ بخت ِ جبرگریز حیران "میپیراید این چهرهی ناآراستهی مرا خیزش موج ِ بیم و هراس و شکست رسم جور روزگار هرگز اُنس ِ پیوند من به زمین نگسست نشوم پایفتاده به قهر زمان تسلیم آزمودهتر گردم از فزون شدت ِ رنج تا چنین گردد حاصل ِ تقابل تو باوَقار نمایشی از ثَبات و ماندگاری ِ من." تیر ماه ۸۷ * امروز بعد کیهانی دو ساله میشود. دو سال به تلاش و کوششی فکری گذشت. امید آن که حق نامش را ادا کرده باشیم. |
||
|
|
|
|
|
حکایت همسازی حکایت نگاهی کُنِشور (active) بر تقابلها، تضادها، دوگانگیها، تمایزها و ناهمگونیها به شکلی یکپارچه است که از آن صُور معنایی جدید در پدیدهها، رفتارها، چونی و چگونگیها، روشها، منشها، و وضعیت و حالات بروز مینماید. همسازی یعنی بر هست و نیست، بود و نبود، و داشت و نداشت خود یکسر نگریستن و هستی نوینی ساختن. همسازی یعنی جنبههای مغایر و دوگانه را در کنار هم گرد آوردن و از روح معنایی یکی بر جلوهی متضاد دیگری دمیدن تا در کلّی که دربردارندهی همهی وجوه واقعیت است آیینها و معانی لطیف پدیدار گردند. همسازی هنر ِ همآوریِ پارههای ناسازگار است. به زندگی خود بنگرید! داشتن مُلک و متاعی در دنیا یا فرزند و همسری نیکوخصلت یا صاحبِ کار و پیشهای مناسب و زیبنده بودن هیچ یک به تنهایی نشانهی همسازی نیست، آن چنان که نداشتن این بهرههای نکو نیز نشانهی گوهر و فروهری ناهمساز نیست. اما اگر در عین مخالفت و تضاد طبع خود با رخدادها و پیشآمدهای ناهمسو و ناسازگار، بتوانیم در روح زندگی ِ پررنج بدمیم و از جمع تقابلها چونی و کیفیتی نوین بسازیم، رسم و منش دیگری از چگونه بودن رقم زدهایم که بنا به اصالت معناییاش بقا خواهد یافت. حرف اساسی این است: فراتر از نیک و بد به همسازی بیاندیشیم که نیکی و بدی تنها در شیوهی تعاملی همساز یا ناهمساز با هستی معنا میپذیرند.
|
||
|
|
|
|
|
نشانها (signals) صُوَر فیزیکی معنا و حاوی نگاشتمان هستند. هر نشانی در عالم حاکی از نوعی نشانمندی یا اهمیتی معنایی (significance) است و بدین گونه نشانهها (signs) پدید میآیند. نشانهها صُور معنایی با ویژگی ناگفتآهنگ و محتوایی فراگستر هستند. معنا در نشانها برگرفته است و در فرآیندِ نگاشتمانی تبدیل نشان به نشانه، با نگاه هشیارانه نشانمندی برگشوده میشود. فرآیند گذار از نشان به نشانه، گذار از یک جنبهی فیزیکی بارز به جنبهای معنایی با ظرافت بسیار است. وقتی معنا به صورت نشانهها بروز میکند، قصد و آهنگ از هر سو چهره مینماید و بدین سیاق است که کنشهای آهنگین (intentional) در هستی پدیدار میگردند. وقتی با عبارت یا پیامی کوتاه، هدیهای ساده، کلامی موجز یا نگاهی از سر اُنس و گذشت و ملاطفت با کسی ارتباط برقرار میکنیم، او را با نشان مهر مورد خطاب قرار دادهایم. مهر نشانهی الفت، دوستی، پایبندی و تعهد، و عشقی فراگستر، همهدربرگیر و عام است که گسترهی یکپارچهی معنایی آن در خصلت ناگفتآهنگی نهفته که فرآوردهی آیین مهر آفریدگار است. نشان مهر گسیل دارید تا دیگران نشانمندی و راز معنا در آن چه سان برگشایند! ..... و ما نیز در چنین روزهایی که دل به فردا سپرده بودیم با سخنی از مهر آغاز کردیم تا در این دم بیپایان دوباره به آن بازگردیم. گوهر مخزن اسرار همان است که بود حُقّهی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود (حافظ)
|
||
|
|
|
|
|
نقل است که یک روز بو محمد جُوینی با شیخ [ابوسعید ابوالخیر] در حمّام بود. شیخ گفت «این حمّام چرا خوش است؟» گفت «از آنک آدمی پاکیزه میگرداند و شوخ از آدمی دور میکند.» شیخ گفت «بِه از این باید.» گفت «از آنک چون تو کسی اینجا حاضر است.» گفت «پایِ من و ما از میان برگیر!» گفت «شیخ بِه داند.» شیخ گفت «از آن خوش است که دو مخالف –یعنی آتش و آب- به هم ساختهاند و یکی شده.» بو محمّد تعجّب کرد از آن معنی لطیف. پس شیخ گفت «از آن خوش است که از جملهی مال و مِلک دنیا بیش از سطلی و اِیزاری با تو به هم نیست و آنگاه آن هر دو نیز از آنِ تو نیست!»1، 2 1 چشیدن طعم وقت (مقامات کهن و نویافتهی بوسعید)، با تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، برگرفته از نسخهی اَیاصوفیای تذکرة الاولیاء عطار، ص. 175، نشر سخن، 1385. 2 و در مصیبت نامهی عطار چنین میخوانیم که: بوسعید مَهنَه شیخ محترم بود در حمّام با پیری به هم سخت حمّامی خوش و دمساز بود ز آنکه آب و آتشش همساز بود .... * به کلیدواژهها نگاه کنید.
|
||
|
|
|
|
|
رابطهی پاره و یکپارچگی نهایتاً ما را به سوی مفهوم نگاشتمان میبرد که پایهی فرآور هر دانش و معرفتیست. دو شناسهی نگاشتمانی مهم در این میان ویژگیهای ناگفتآهنگ و فراشمار (یا فراسنج) هستند. مفهوم ناگفتآهنگ خصلتی مربوط به گزارههای نگاشتمانیست و مفهوم فراشمار به یک ویژگی مشخص در شیوهی رمزنگاری نگاشتمان اشاره دارد که در آن نشانها حامل میزان فزایندهای نگاشتمان در خصوص یک پدیده هستند. در هر دو شناسهی ناگفتآهنگ و فراشمار حوزهی معنا گسترش مییابد، زیرا خصلت ناگفتآهنگ دلالت بر معانی ضمنی هر واژه عبارت یا گزارهی نگاشتمانی دارد و در رمزنگاری فراشمار نیز معانی گسترده و بدیعی به صورت نهفته و برگرفته دیسآوری و صورتبندی شدهاند. تفاوت این دو مضمون در این است که وقتی صحبت از خصلت ناگفتآهنگ در یک گزارهی نگاشتمانی میکنیم (گزارهای که بیت معینی اطلاعات و دانش از آن حاصل میگردد، پس یک صورت شماری است)، عبارت ما دربردارندهی همهی معانی ممکن که بنا به قاعده، قانون یا آیین فرآور مشترکی با یکدیگر مرتبط هستند نیز میباشد. برای مثال وقتی میگوییم "در آن لیوان آب است"، واژهی آب درضمن به این نیز اشاره دارد که مایعی بیرنگ و بیبو در آن لیوان است که در شرایط هنجار در صفر درجه یخ میزند، در صد درجه میجوشد، به هنگام یخ زدن حجمش افزایش مییابد، فرمول شیمیایی آن H2O است و ..... همهی معانی بدیل در دل همان گزارهی شماری اولیه که به آب درون لیوان اشاره دارد نهفته است. همهی گزارههای بدیل که با معانی همارزی متناظر هستند به نحوی الزامآور به هم وابستهاند ولو کسی بسته به سطح دانش خود از برخی از آنها آگاه نباشد یا باوری به آن نداشته باشد یا آن را نداند. نشان حاوی این نگاشتمان که "در آن لیوان آب است" حاوی این نگاشتمان که آب چه خصائص و ویژگیهایی دارد نیز هست، زیرا آب به عنوان یک پدیدهی طبیعی از آیین فرآور معرفتی معینی (دربردارندهی قواعد ترمودینامیکی، شیمیایی و ...) پیروی میکند که ارتباط میان معانی مختلف آب بودن را میسر میسازد. پس مصادیق مختلف آب همگی یکجا در این واژه گرد آمدهاند (حتی اگر ما هنوز برخی از آنها را نشناسیم) و این که یک مفهوم خاص را به صورت امکانی معنایی بیانگاریم که وزنی برای وقوع دارد (چه این امکان اکنون شناخته شده باشد یا نباشد) نادرست و بیربط است. خصلت ناگفتآهنگ به یک نوع یکپارچگی معنایی میان پارههای نگاشتمانی اشاره دارد که از آیین فرآور مشترکی برآمدهاند. * سلسله مطالب پاره و یکپارچه را تقدیم میکنم به مجید عزیزم که هم اهل دانش است و هم اهل هنر و این روزها با برپایی نمایشگاهی از آثار عکاسی خود شوری نگاشتمانی به پا کرده. ** برای ارتباط بهتر با این نوشتار به ردهی مفاهیم و مطالب فلسفی در این بلاگ و نیز بسته به مورد به کلیدواژهها مراجعه کنید.
|
||